![]() |
![]() |
|
| کلمه ای بی انتهاست |
تولدت مبارک٬ برات دعا میکنم صبر می کنم صبر می کنم صبر می کنم موفق باشی هر کجا کـه هستی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 14:19 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
سلام به همگی
خب اینم قولم بچه ها وبلاگ جدید رو ساختم. امیدوارم خوشتون بیاد و بتونیم جمع خوبی داشته باشیم خوشحال میشم دوباره همتونو ببینم. منتظرمااا. تنهام نذارین. آدرسش اینه : www.delbar9.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 21:0 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
سلام به همگی
واقعا شرمنده کردین منو٬ بخدا نمیدونستم که اینقدر دوستم دارین امیدوارم لایق باشم. همونطور که گفته بودم اصلا قصد برگشتن نداشتم اما وقتی اینقدر مورد لطف شما دوستان خوبم قرار گرفتم تصمیم گرفتم که ادامه بدم اما نه اینجا. توی یک وبلاگ دیگه. موضوعش رو شما برام انتخاب کنین همین عشق باشه یا چیز دیگه؟؟ با امید به اینکه بتونیم با همدیگه دوباره جمع خوبی رو داشته باشیم موفق باشین دوستدار همیشگی شما پسرک عاشق |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 1:28 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
كلاس ادبيات معلم گفت: فعل رفتن روصرف كن گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت ساكت مي شوم ، مي خندم ، ولي خنده ام تلخ مي شود معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده و من مي گويم : رفت ...رفت ... رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست رفت و شاديم مُرد ...شور و نشاط رو از دلم برد رفت ...رفت ...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندد سسسسسسسسسسس سلام می دونید منو مریم به هم قول داده بودیم که تا آخرش با هم باشیم تا موقعی که یکیمون ازدواج کنه و بره اما مریم زد زیر قولش ووقتی من قولمونو یادش آوردم می دونید چی گفت؟؟؟ گفت چرا باید بخاطر یه قول تمام جوونیمونو بسوزیم؟؟؟ خیلی ناراحت شدم البته حق داشت اما آتش عشق نمیذاشت واقعیت هارو ببینم اما الان که آرام ترم میبینم راست میگفت منم یه قولی بهش داده بودم که وبلاگو تا آخر عمرم نگه دارم و مرتب به روزش کنم اما حالا میبینم که بخاطر یه قول نباید زندگی آیندمو خراب کنم چون این وبلاگ اجازه نمیده که من مریمو فراموش کنم و همیشه آتشو زیر خاکستر نگه میداره و این لطمه میزنه به زندگی آیندم بعضی وقتها بعضی قولهارو باید شکست هیچ موقع یادتون نره. البته باید تلاش کرد که در دادن قولها خیلی جوانب رو بسنجیم که مجبور به شکستنش نشیم. عشق منو مریم یه عشقی بود که نظیرش واقعا کمه اما ما بهم نمیرسیدیم و عشقمون به خاطره پیوست نمیدونم مریم تونسته منو فراموش کنه یا نه اما امیدوارم که بتونه این عشقو در یه گوشه از قلبش دفن کنه یا حتی فراموشش کنه. من که فعلا نتونستم مریم نمیدونم میای اینجا سر بزنی یا نه ولی اگه یه وقتی اومدی و این پست رو خوندی امیدوارم هر کجا که هستی خوشبخت باشی تو رو خدا بهم نگو نامردم که خودتم میدونی نیستم خودت همه چیو تموم کردی منم قبولش کردم یعنی مجبورم کردی که قبولش کنم الانم رفتم پی سرنوشت خودم. عمیقا از ته دلم بازهم میگم که دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت قصدم این بود که وبلاگمو برای همیشه حذفش کنم اما دلم نیومد برای همین تصمیم گرفتم که تو همینجا ولش کنم شاید بعدها اگر که تونستم کاملا مریمو فراموش کنم حذفش بکنم. از همه کسایی هم که تو این مدت منو کمک کردن و یارو یاور من بودن ممنونم به خصوص دختر عموی خوبم و دوتا دوستای همیشه با وفام حامد و آرمین از همه شما دوستان وبلاگم هم واقعا ممنونم که در این مدت اولش منو مریمو بعد هم منو تنها نذاشتین و همیشه با نظراتتون همراهی خودتونو با ما اعلام کردین |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 14:52 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
از دست تو نيست دل من از گريه پره مث تو طاقت نداره واسه تو هردم مي باره ديگه اشكاي من طاقت مونـدن نـدارن نباشي بي توبازميميرن ميريزن بي توهردم مي بارن تو تموم دنيامي تو تموم حرفامي تو همه لحظه گرم عاشق بودني يه ستاره داره چشمك ميزنه از آسمون داره دلمو مي بره بـه يـه جاي بي نام و نشون اون ستاره همون چشماي تويه تو آسمون داره پــرپــر ميــزنـــه دلـــم واســه ديــــدن اون تو تموم دنيامي تو تموم حرفامي تو همه لحظه گرم عاشق بودني
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 13:29 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
تو نمي دوني من چي كشيدم وقتي كه گفتي تورو نمي خوام بـاور نـدارم كه ديگه نيستي حالا تـو رفتي من اينجــا تـنـهام يه شوخي بودو يه قصه تلخ وقتي كه گفتي تو رو نمي خوام خيال مي كردم مي خواي بترسم شـايـدهنوزم بــاور نـكردم چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شكسته رنگ اون چشات چشاي سيات زنجير دلت دستاموبسته شايد يه حسود چشممون زده بگو كي مارو تنهايي ديده ولي ميدونم توو آسمونم قصه مارو يكي شنيده توباورنكن هركي بهت گفت پيشت ميمونم باورندارم كه ديگه نيستي تا ته دنيا ازتو مي خونم چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شكسته رنگ اون چشات چشاي سيات زنجير دلت دستاموبسته شايد يه حسود چشممون زده بگو كي مارو تنهايي ديده ولي ميدونم توو آسمونم قصه مارو يكي شنيده
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 13:15 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
ديدمش از دور كــه ميرفت اشك سردي تو چشاش بـود اون نمي خواست بـره امـا زنجيـر اجبـار بــه پاش بود مــي شنيدم هق هقش رو كـه مي گفت تــا فـردا بـدرود لحظـه هـاي تـلخ بــوده امـا دل مـن منـتـظــرش بـــود بــه سلامت اي همـه كس مي دونـم كــه بــر می گردي مي دونــــم دلت همـيـن جــاست از دلــــم سفـرنکـردي خيـــلي زود رفـتـنـه جــــاده امــا مــن اونـــو مي ديــدم خــــداحـــافـــظ گفتـنـش رو خيــلي روشـن مي شنـيـدم چند قدم مونده به بودن ذره اي نزديكترازمن سر وعدمـون نشستم تشنــه بـه تو رسيدن بغض سردم نعره ميزد خداحافظ عشق رويام ميمونم تا بر بگردي روي نيمكت لب دريا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 11:57 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
رفتی و خــاطره هــای تـو نشستـه تـو خیـالم
بـی تـــو مـن اسیــر دست آرزوهــای محـالـم یــاد مــن نـبــودی امـا من بیــاد تــو شکستـــم غیر تو که دوری ازمن دل به هیچ کسی نبستم هم ترانه یاد من باش بی بهانه یاد من باش وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش اگــه بــاشی بـا نگاهت می شه ازحادثــه رد شد میشه تو آتیش عشقت گـر گـرفتـن و بـلد شــد اگــه دوری اگــه نیستی نفس فریــاد من بـاش تــا ابــد تــا تــه دنیــا تـا همیشه یـاد من بـاش هم ترانه یاد من باش بی بهانه یاد من باش وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش دوبـاره دل هوای با تو بـودن کــرده نگـو ایـن دل دوری عشقتو بـاور کـرده دل من خسته ازاین دست به دعاها بردن همــه آرزوهــام بــا رفتــن تــو مــردن حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه واسه پیـدا کـردنت تـن به دل صحرا میدم آخـه تـو رنگ چشات هـیـبـت دنیـارو دیدم تـوی هـفـتــا آسمون تـو تک ستــاره منی بـه خـدا نــاز دوچشمـاتــو بــه دنیــا نمیدم حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 13:24 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
هیچ کس ویرانی ام را حس نکرد وسعت تنهایی ام را حس نکــرد
در میــان خـنــده هـای تـــلـخ مـن گریه ی پنهانی ام را حس نکـرد در هجوم لحظه هــای بـی کــسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد آن که بــا آواز من مانــوس بــود لحظه ی پایانی ام را حس نکـرد
يـادتـه يـه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني بـرو زيـر بـارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگــه بــارون نبود چـي ؟ گفتي : اگـه چشماي قشنگ تـو بـبـاره آسمون گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم. وقتي آسمون چشمام خواست ببــاره تنهام نـزار. گفتي بــه چشم ... حالا امروز من دارم گـريـه مي کنـم اما آسمون نمي بـاره ... تــو هم اون دور دورا ايستادي و بهم نگاه میکنی ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 21:57 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
دیوونه نگات شدم عاشق خنده هات شدم شونه برای گریه هات من خـاک زیر پات شدم تـــو اون فرشتــهء خـــدا که اومدی از قصه ها اونـکه از اولـیـن نگـاه عشق بـا من کرد آشنــا نرو نگو نمیشه بمون واسه همیشه نگو که شاید باید جدا شیم نگو نمیشه منو تو باشیم نگوکه شاید قسمت همین بود که با سکوت شب آشنا شیم نگوشکستی عهدی که بستیم به اون خدایی که می پرستی نگو که تنهـام گـل بهارم فقط تـو بــودی فقط تــو هستـــی نرو نگو نمیشه بمون واسه همیشه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 16:52 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
سلام
امشب غم انگیز ترین شب عمرمه شبی که برای همیشه با عشق با عاشقی با مریم خداحافظی کردم شبی که دفتر یه عشق سه ساله بسته شد. عشقی که شاید دیگه در هیچ کجای دنیا اینچنین پیدا نشه. منو مریم با هم عشقی رو آغاز کرده بودیم که هیچ موقع به وصال منجر نمیشد. نمیدونم شاید بهتر شد که تمام شد چون این فکر همیشه منو مریمو آزار میداد فکر اینکه ما نمیتونیم بهم برسیم داغونمون کرده بود. مریم و خانوادش برای همیشه رفتن خارج از کشور و قبل رفتنشون منو مریم با تمام خاطراتمون با تمام این عشقمون خداحافظی کردیم.عشقی که سراسر شادی و خنده و خاطرات زیبا بود. همیشه یه جمله در گوشم بود که میگفت اونی رو که دوسش داری رهاش کن اگه مال تو باشه بر میگرده اگرم برنگشت از اولش مال تو نبوده.عشق اول همیشه بر میگرده پیش خدا و ماندگار نیست هیچ موقع یادتون نره. حالا دیگه از اون عشق هیچ خبری نیست و فقط خاکستر خاطراتش برام مونده و می خوام تا ابد این خاکسترهارو تو قلبم نگاه دارم. شاید نتونید تصور کنید جدایی در عین دوست داشتن چقدر سخته. مریم واقعا قوی بود. موقع جدا شدن هر چی التماسش کردم تو رو خدا بمون بذار رابطمون با اینترنت بر قرار باشه قبول نکرد و رفت هر چی من گریه می کردم اون اشکم از چشماش سرازیر نشد میخواست منو از خودش نا امید کنه اما من میدونم که درونش غوغایی بر پا بود میدونم که چقدر دوسم داشت اما نمیخواست بروز بده اما من همچنان دوسش دارم و به عنوان یه فرشته نگاهش میکنم وبلاگمو تا جایی که بلاگفا باشه آپ میکنم اما دیگه نمیدونم نوشته هامو به کی تقدیم کنم دیگه برای کی بنویسم . فقط مینویسم به یاد یه عشق سوخته یه عشقی که الان فقط خاکستر خاطراتش مونده. دیگه نوشتهام بوی امید ندارن چون کاخ خاطرات و رویاهام خراب شده و مریم با رفتنش امید منم با خودش برد. تورو خدا برای مریمم دعا کنید که هر کجا که هست با هر کی که هست خوشبخت باشه و خدا پشت پناهش باشه. خدا کنه کسی گیرش بیاد که لایقش باشه . انشالله که هیچ مشکلی تو زندگیش نداشته باشه دیگه نمیدونم چیکار کنمو چی بگم اصلا نمیدونم بعد مریم زندگیه من چجوری پیش میره اما امید وارم زندگیه مریم اونجوری که دوست داره پیش بره. مریم نمیدونم میای به وبلاگ سر بزنی یا نه اما اگه یه وقتی من یادت افتادمو اومدی اینجا و این نوشته رو خوندی میخوام بدونی میخوام با تمام وجودم داد بزنم بهت بگم که دوست دارم تا ابد دیگه گریه امونمو بریده صفحه کلیدو نمیبینم خداحافظ عشق عاشقی خداحافظ مریم نازم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 22:52 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
مریم نازم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 11:4 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
سلام خدمت همه دوستان عزیزم كه تو اين مدت منو مريمو مورد لطف خودشون قرار دادند و همراه ما بودن.
من اول از همه از مريم نازم و بعد از همه شما عزيزان معذرت ميخوام چون تا بعد كنكور ۸۶ نمي تونم وبلاگ رو اپ كنم دارم خودمو برا كنكور آماده ميكنم و چون دوست ندارم كس ديگه اي وبلاگمو اپ كنه برا همين زحمتشو به گردن كسي ننداختم. خيلي دوستون داريم منو مريمو فراموش نكنيد و برامون دعا كنيد تا بتونيم با دست پر برگرديم. به وبلاگمون بياين و نظر بدين چون هميشه با نظراتتون منو مريم نيروي بيشتري براي رسيدن به همديگه گرفتيم و با عشق بيشتري تلاش ميكنيم. خدا حافظ همتون در پناه حق پسرک عاشق & مريم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 1:12 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
زورقی بشکسته بودم پای در موج بلا عشق تو من را ز طوفان بلا کرد رها آتش عشق تو سوزاند تمام هستی ام هستي ام نيست شد٫هست شد نيستي ام
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 21:12 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
لحظهء به تـو رسـیـدن یه تــولد دوبـــاره س شهرچشم تورو داشتن یه غروب پرستاره س خواستن دستــای گرمت مث ماجرا می مونه برق المــاسای چشــمت مث کیمیا می مونه اگه تو قسمت من شی می زنم یه رنگه تازه اسم من کنار اسمت قصرخوشبختی می سازه زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد می شه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد بــا تـو غم رنگی نـداره زندگی شهر فرنگه از تو قلعهء نگــاهت رنگ غصه ام قشنگـه سهم هرکسی که باشی خوش بحال روزگارش پایـیـزو زمستوناشم میشه هم رنگ بهارش شعلهء آتیش چشمات یه چراغونی زیباست لحظهء به تو رسیدن بهترین لحظهء دنیاست بــا یـه لبخند طلائیت همهء دنیــا می لرزه آرزوی تو رو داشتن به همه دنیا می ارزه روی انگشتـر شــعرم قیمتی تـرین نگینی دوست دارم واسه همیشه روی چشم من بشینی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 16:38 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
من نمی خـوام فـکـر کـنـی کـه عـاشقیم یه حرفه یه کــم اگــه نبــاشی آب مـی شه مثـل بـــرفـه دلـم می خواد بـدونـی دلـم مـث یـه دریـاس به وسعت نگاهت٫عمیق وخیس وژرفه میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی من نمـی خـوام بگم کـه چشات خـود ستـارس چشـات اگـه نبــاشه ستــاره بی اشـارست من نمیخوام رو کاغذ فقط نوشته باشم دیـدن روی مـاهت تولـد دوبارس میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی من نمی خوام بگــم کــه صد بــار واسـه تـو مـردم قــــدِّ تمـــوم دنیـــــا عـــاشق و دلــسپــــردم میخوام خودت حس کنی٫بدون طعم حرفت چقد توقحطی نور٫ لحظه هاروشمردم میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی من نمـی خــوام بهـــار شـه ٫ من عــاشق پــائیـزم پـائیزمیشه عاشق تر واسه تـو اشک میریـزم من نمـی خــوام عــاشقیــم مثل بقیـه بـاشه فقط بگم فدات شم ٫ فقط بگم عـزیزم میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی من نمی خـوام داشتـنـت ٫ واســه مـن آسون بشــه نعمت بــا تــو بــودن ٫ اینجــا فـراوون بشــه من نمی خوام با خودت بگی که نه محاله کیوان عاشق من٫ شبیه مجنون بشه میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی من نمـی خــوام بـگـــم کـــه ببـــاری بـــارون میــــاد بــه خــاطـــرتــــو چشـم گــلای رز خــــون میـــاد من نمیخـوام فکــر کـنـی حـرفــای عــاشقـونــم همین جورآسون میره همین جورآسون میاد میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 20:32 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 2:0 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
روی دروازه قلبم نوشتم: ورود ممنوع !!!!!!*** *** دل پريشان آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت.!!!!! *** *** اميد مضطرب آمد . گفتـم بخوانش. خـوانـد و بازگشت.!!!!*** *** آرزو با دلهره آمد.گفتم بخوانش خواند و بازگشت ... !!!*** ***عشق خنده کنان آمد! گفتم خوانديش؟ گفت: من سواد ندارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 11:14 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
تو را نگاه میکنم که خفته ای کنار من پس از تمام اضطراب, عذاب و انتظارمن تورا نگاه می کنم که دیدنی ترین تویی وازتو حرف میزنم که گفتنی ترین تویی
من ازتوحرف میزنم شب عاشقانه میشود تـو را ادامه می دهم همین ترانه می شود
کـاش بـه شهر خـوب تـو مـراهمیـشه راه بـود راه بـه تـو رسیـدنـم هـمـیـن پـل نـگـاه بـود مرا ببر به خواب خود که خسته ام ازهمه کس که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس
من ازتوحرف میزنم شب عاشقانه میشود تـو را ادامه می دهم همین ترانه می شود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:15 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
در زمانی که وفا
قصهءبرف به تابستان است و صداقت گل نایابی ست به چه کسی باید گفت که با تو خوشبخت ترینم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 23:50 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
بـیـا بـیـا دلـم بـرات تـنـگـه آسمونه چشات چه خوش رنگه تو لبات غنچهء خـنـدونـه جـون منـی عـزیــز دردونـه
بـیـا بـیـا بـا هـم بریـم خونه بی تـو خـونـمون یـه زندونه هنوزعکسی که باهم داشتیم روی طاقچه پـیـش گـلـدونـه
بیا کنار هم باشیم همیشه یار هم باشیم آخه یار من تویی دارو ندار من تویی آره عاشقت منم صبر و قرار من تویی بگو تو هم دلت برام تنگه دلـی کـه بـا دلـم همـاهنگه اگه راهمون ز هم دوره ولی قلبمون چه یک رنگه
بیا تـا ابـد بـا هـم بـاشیـم بهتریـن عـاشـق دنیا شیم واسه قصه های فردامون مثل مجنون مثل لیلا شیم
ییییییییییییی سر سبزترین بهار تقدیم تـو بـاد آوای خـوش هـزار تقدیم تـو باد گفتند که لحظه ایست روییدن عشق آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 23:44 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
وقتی گــل یــادت تو دشت خیــالم روئـیـد و نـپـرسیـد روزگارو حالم وقتی بوی عشقت پیچید توی خوابم یه رویای شیرین اومد به سراغم اون یار خورشید دنبال تو دویدم عطر تو تو دشت آلاله ها دیدم از باغ نگاه تو غنچه ای چیدم رنگ آسمونو تو چشم تو دیدم
رویای سپید من تو ای عشق و امید من هوای تو دارم طاقت ندارم رویای سپید من تو ای عشق و امید من بی تو خواب ندارم من بی قرارم
شدی پر پرواز با تو پر کشیدم خودم و رو بال قاصدکا دیدم ترانـهء عشق و وقتی کـه شنیدم به ساحل سبز آرزو رسیـدم قصر آرزوهام با تو غرق نوره دهکدهء رویام بی تو سوت و کوره قلب من از عشقت سر فصل غروره سرد و بی قراره وقتی از تو دوره
رویای سپید من تو ای عشق و امید من هوای تو دارم طاقت ندارم رویای سپید من تو ای عشق و امید من بی تو خواب ندارم من بی قرارم رویای سپید من......رویای سپید من......رویای سپید من
رویای سپید من.....مریم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 6:28 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
در یک جزیرهء سر سبز و خرم تمامی صفات نیکو و پلید انسان با هم زندگی می کردند صفاتی چون: دانایی غرور ثروت شهوت عشق و ... . در روزی از روزها دانایی همهء صفات را در یکجا جمع کرد و گفت قرار است سیل عظیمی در جزیره جاری شود و هر کس لوازم ضروری خود را بردارد و در قایقش بگذارد و آماده سیل شود. همه این کار را کردند و باران شدیدی شرو ع به باریدن کرد و سیل بزرگی براه افتاد. همه در قایق خودشان بودند تا اینکه صدای غرق شدن و کمک خواستن یکی از صفات آمد. آن محبت بود. عشق بی درنگ به کمک محبت شتافت و قایق خود را در اختیار محبت گذارد ولی چون قایق جای یک نفر را بیشتر نداشت محبت سوار شد و عشق در سیل گیر افتاد. به دورو بر خود نگاه کرد ثروت را در نزدیکی خود دید از او کمک خواست ولی ثروت در پاسخ گفت:آنقدر طلا و جواهر در قایق دارم که دیگر جایی برای تو نیست و قایق سنگین است. عشق نا امیدانه به اطراف نگریست غرور را دید و از غرور کمک خواست. غرور در جوابش گفت: تو خیس هستی و اگر من به تو کمک نمایم خود و قایقم خیس میشویم. آب همینطور بالا می امد و عشق بیشتر در آب فرو میرفت. دانایی و بقیه در دور دست بودن و کسی صدای عشق را نمیشنید تا اینکه شهوت به نزدیکی عشق رسید . عشق از او کمک خواست ولی شهوت گفت:چندین سال است که منتظر یه همچین لحظه ای بودم تا از بین رفتن تو را ببینم.هر جا که تو بودی جایی برای من نبود و همیشه تو برتر از من و موجب تحقیر من بودی. عشق دیگر نا امید از زندگی آنقدر آب خورد که از حال رفت.وقتی چشم باز کرد دیگر از سیل خبری نبود و خود را در خانه دانایی یافت. دانایی به او گفت الان دو روز است که بیهوشی .سیل تمام شده و آرامش به جزیره بازگشته است. عشق بدو ن توجه به این حرفها در پی این بود که بداند چه کسی نجاتش داده است از دانایی پرسید و دانایی در جوابش گفت: زمان آری فقط زمان است که میتواند عظمت و جلال عشق را درک کند |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 2:31 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
نه گنهکاریم نه بی تقصیریم منــو تــو بــازیچه تقدیــریـم هر دو در بیراهه بی رحم عشق با دل و احساس خود در گـیـریم بیشــتــر از هـمیـشـه دوستـت دارم گرچه ازعاشقی وعاشق شدن بیزارم زیــر آوار فـرو ریـخـتـه عـــشـــق ازدلم چیزی نمانده که به توبسپارم تو که همدردی مرا یاری ده به من عـاشق امـیـدواری ده اگرعشق باماسریاری نداشت تو به من قول وفاداری ده |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 2:4 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
....MY GOD تو همون حس غریبی که همیشه با منی تـو بهونــه هر عاشق واسه زنده بودنی تــو امیــد انتظـاری تـو دلای نــا امیــد مثــل دیــدن ستــاره تــو شبــای نـا پدید
بـا توام بــا تو کـه گفتی تکیه گـاه عاشقـایی می دونم یه دنیا نوری ساده ای بی انتهایی مثل لالایی بــارون تــو کــویــر بـی صـدایی تو خود عشقی میدونم نـاجی فــاصـلـه هـایی
عمریــه دلم گـرفته گِـلـه دارم از جـدایـی خدای همیشه حاضر تو کجایی تو کجایی تو کجایی.. تو کجایی...
خدایا...منو مریم و یاری کن به کمکت نیاز داریم |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1384ساعت 0:22 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
اي كــاش آهنگ محبــت بودم و بــرايت آهنگ عشق را مي سـرودم. اي كاش قطره ي اشك بودم و از چشمهايت جاري مي گشتم. ولي افسوس كه نه آهنگ هستم ونه اشك چشمان پر مهرت. ولي هرچه هستم تا آخـرين قطره ي خوني كــه در رگ دارم دوستـت دارم ییییییییی عزیزم میدونی تفاوت تو با خون در چیه؟ اینکه خون می ره تو قلبم و بر میگرده اما تو می ری تو قلبم ودیگه بیرون نمیای |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 21:6 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
......love is عشق یعنی با افق یک دل شدن یــا لباسی از شقایق دوختن عشق یعنی با وجود خستگی بر سر پروانهء دل سوختن عشق یعنی داستــانی نـا تـمــام عشق یعنـی کلمه ای بـی انـتـهـا عشق یعنی گفتن ازاحساس موج در کــنـار حسـرت پـروانـه ها عشق یعنـی آه سرخ لالـه هـا عشق یعنی حرف پنهان در نگاه عشق یعنـی تـرجـمـان یک نـفس عمق سـایـه روشن دشت پگـاه عشق یعنـی قـصـهء یک آرزو عشق یـعـنـی ابـتـدای یک غـروب عشـق یـعـنـی تکـه ای از آسمـان عشق یعنی وصف یک انسان خوب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 20:11 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
مــاه نمیدونست چـه جوری بتابه ....از روی دست تــو دیــد و بـلـد شد خورشید که دید نوری ازش نمی خوای...رفت بالای قله و با تو بـــد شد دریا که دید موج موهات از اون نیست....غرشی کرد وته دل حسود شد آسمون از غم تــو کــه رو زمینی....تــا همیشه رنگ چشـاش کبــود شد گل که دونست خزون واسه تو هیچه....رنگش پرید و تو یه لحظه پژمرد درختی که تـو از پیشش رد شدی...انقده برگاش رو زمین ریخت که مرد نسیم که دید مثل تـو مهربون نیست...عــاشقی رو گـذاش کنــارو بــاد شد تــو دنیــا هیچکس مثـل تــو نمی شد....پس کم کم و کم آدم بــد زیــاد شد بـرفـا دیـدن هر چقـدم ریـز بــاشن...از شـرم رنگ چـش تــو آب میـشن یــلـدا تـرین شبــای سال ام آسون....بـا یـه اشارهء نگـات خواب میـشن شب نـتـونست مثل تو روشن باشه....خشم وغضب کـرد ویهـو سیاه شد روزم پـیـش چشمــای تــو کــم آورد....قـایــم شد و روشنی کـیمیــا شد زمیـن فقط ایـن وسطـا یــه جـوری....بـه ایـن کــه زیــر پـاتِ می نازه طفلکی مثــل مـن داره تـو رویـاش...بـا تــو یــه قصر آرزو می سازه زیبا اگـه هر چی می گم همون شد....یــادت بـاشه اینارو کی نــوشته دیـوونهء چهـارتـا فصل و هـر روز....دیوونهء عصر و شب و سپیده کــیـوانـی کــه تــا اسمتــو آوردن....یــه ذره رنگ چهرشـم پــریــده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 19:39 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
اگر دبیــر فیزیک بودم بهت ثابت می کردم سوی نگاهت از مرکز قلبم میگذره اگردبیرشیمی بودم نام تو روتوی قلبم پخش می کردم تامحلولی از محبت شود اگــر دبـیــر دینــی بــودم می دونستــم کـــه بعـــــــــد از خــدا تــو رو میپرستم اگر دبیر جغرافیا بودم میدونستم خوش آب و هواتــــرین منطقه آغوش توست و اگر دبیر زبان بودم با زبان بی زبانی می گفتم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 16:41 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
در مشرق عشق دشت خورشيد تويي در باغ نگاه ياس اميد تـويـي در بين هزار پونه آنكس كه مرا چون روح نسيم زود فهميد تويي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 1:45 توسط کیوان(پسرک عاشق) |
|
|
صفحه نخست پروفايل مدير آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ فقط مخصوص عشق همیشه ماندگارم مریم عزیز و تمامی عاشقان واقعی میباشد
|
|
RSS
|